روزمرگی های یک وکیل

روزنوشت های من در دادگاه،پشت اجاق آشپزخانه،کنار تخت بچه ها

تبلیغات تبلیغات

سهم من

من همیشه آرام و باوقار قدم برداشته ام اما در رویاهایم زنی است که در امتداد دریاچه می دود. من هیچ گاه لب به دود و مسکر نزده ام اما در درونم زنی است که سیگار می کشد و هر از گاه شراب می نوشد. من به ندرت در مهمانی ها رقصیده ام اما همیشه خود را در پیست رقص سالسا تصور کرده ام. من همیشه سربه راه بوده ام اما در خواب هایم زنی وحشی زندگی می کند که با تمام وجود سهم خود را از این دنیا می گیرد. شاید در دنیاهای موازی به خودم نزدیک تر باشم.شاید در زندگی های دیگرم واقعی
ادامه مطلب

مانت شکسته

در حال تمیز کردن کمد لباس ها و جابه جایی لباس های زمستانی با لباس های تابستانی بودم و به پادکست دکتر آذرخش مکری گوش می دادم که دوربین عکاسی ام از طبقه بالای کمد به پایین پرت شد و مانت دوربین شکست علیرغم اینکه در کیفش بود و قاعدتا باید کیف ضربه را می گرفت ولی نگرفت.دنیا دور سرم چرخید.ناراحتی،اضطراب و غم،غم عجیبی به جانم سرازیر شد.نتوانستم دوام بیاورم فوری رفتم برای تعمیرش،نشد،باید می سپردند تا شاید بین فروشندگان کسی این مدل لنز را داشته باشد.مجبور شدم کل پس
ادامه مطلب

بوی خاطرات

بوها خیلی خوب در حافظه ی من جاخوش می کنند و تا سال ها می توانم به یاد بیاورمشان.مثلا وقتی بچه بودم با مادربزرگم به خانه دوستش معصوم خانم می رفتم.بوی خانه ی معصوم خانم کاملا یادم هست.بوی پدربزرگم را کاملا به یاد دارم.بوی خانه هم بازی بچگی هایم را به خوبی به یاد می آورم.بوی مهد کودک،بوی خانه ی عمو،بوی زیرزمین خانه مان... بو ها برای من خاطره می سازند گاهی با همین بوها خاطره بازی می کنم. صداها هم نسبتا خوب در یادم می مانند.صدای مادربزرگم وقتی قربان صدقه مان می
ادامه مطلب

مرنجان دلم را...

زنی سال قبل برای جدایی از همسرش پیش من آمده بود.خسته بود از آزار و اذیت و رفیق بازی و خیانت های همسرش،قرار شد پیگیر مهریه و نفقه و حضانت فرزند و طلاق شوم اما از دفتر رفت و دیگر خبری نشد.امسال مجددا تماس گرفت گفت یک هفته بعد از رفتن از پیش من شوهرش تصادف و درجا فوت کرده است.میخواست برای کارهای انحصار وراثت و ارث و میراث به من وکالت بدهد... دنیا همین قدر غیرقابل پیش بینی است زندگی همین قدر کوتاه است دست از رنجاندن یکدیگر برداریم...
ادامه مطلب

غافل کند از کوتهی عمر شکایت/شب در نظر مردم بیدار بلند است

نمی دانم چطور چهل سال گذشت؟ کی دانشگاه رفتم؟ کی ازدواج کردم؟ کی بچه دار شدم؟ کی قد پسرم از من بلندتر شد؟ دلم می‌خواهد از مادرم بپرسم تو میدانی کی ۷۰ ساله شدی؟ کی نوه دار شدی؟ کی صورتت پر از چین و چروک شد؟ دیروز پسری در خیابان نیم ساعتی دنبالم می کرد.کوچه به کوچه، مغازه به مغازه و نهایتا جلو آمد و شماره ام را خواست.به صورتش نگاه کردم حداقل ۱۰ سال جوان تر از من بود. گفتم برو شماره هم سن و سال خودت را بگیر...به خودم در آینه ماشین نگریستم کی به میانسالی رسیده
ادامه مطلب

وبلاگ های پیشنهادی

جستجو در وبلاگ ها